• از منظر جامعه شناسانه مي توان نهاد دانشگاه را به عنوان بخشي از حوزه تعليم و تربيت ديد. با توجه به اين تعبير، ديدگاههاي مختلف جامعه شناسي، رابطه اين نهادها با يكديگر را متفاوت مي بينند. با نگرش سيستمي هر يك از اين نهادها به عنوان بخشي از يك سيستم كه با بخشها و زيرسيستمهاي ديگر مرتبط است ديده مي شود.
«رهايي بخشي» كه برخاسته از جوهر آگاهي بخشي و روشنگري قشر دانشگاهي است وجه مشترك تمام جنبشهاي دانشجويي جهان محسوب مي شود. به گفته دكتر عباس منوچهري، هرچند دانشگاه در ايران توسط كانونهاي قدرت تأسيس شده است، اما در خدمت اهداف قدرت قرار نمي گيرد. در واقع يك اصل هميشه وجوددارد و آن اينكه دانشگاه خريدني نيست.خاستگاه دانشگاه در ايران، گسست ميان آموزش سنتي و مدرن، نقش دانشجويان مناطق محروم در دانشگاه و جنبشهاي دانشجويي پس از دوم خرداد، مسائل مورد بحث ما با دكتر عباس منوچهري استاد دانشگاه تربيت مدرس است كه در پي مي آيد.
| در يك نگاه جامعه شناختي، چه تعبيري مي توان در مورد دانشگاه ارائه داد؟
* بحث ماهيت و جايگاه دانشگاه را مي توان از زاويه كلاسيك جامعه شناسانه نگاه كرد و آن را در مجموعه نهادهاي اقتصاد، فرهنگ، تعليم و تربيت، سياست و خانواده دسته بندي كرد. از منظر جامعه شناسانه مي توان نهاد دانشگاه را به عنوان بخشي از حوزه تعليم و تربيت ديد. با توجه به اين تعبير، ديدگاههاي مختلف جامعه شناسي، رابطه اين نهادها با يكديگر را متفاوت مي بينند. با نگرش سيستمي هر يك از اين نهادها به عنوان بخشي از يك سيستم كه با بخشها و زيرسيستمهاي ديگر مرتبط است ديده مي شود. در اين منظر، تعادل اجتماعي خصلتي مطلوب براي سيستم اجتماعي انگاشته مي شود. بنابراين اگر دانشگاه به عنوان يكي از اين نهادها درنظر گرفته شود اساساً بايد در چارچوب حفظ تعادل سيستم عمل كند. از سوي ديگر، نگرش ارگانيك قائل به وجود حالت اندام وار براي جامعه است و به تبع آن، دانشگاه نيز به عنوان بخشي از يك اندام اجتماعي در سازماني سلسله مراتبي تلقي مي شود.
| ديدگاه ديگري وجود ندارد؟
* ديدگاههاي متأخري هم وجود دارد كه كاملاً متفاوت از اين دو ديدگاه است. به اين معنا كه دغدغه اصلي در اين ديدگاه «رهايي » است. جامعه شناسي انتقادي مكتب فرانكفورت، مكتب شاخص در اين ديدگاه است. از اين منظر، تعليم و تربيت به معناي اعم آن و شيوه فكر و عمل نيز در ارتباط با رهايي ديده مي شود.
| در جامعه اي كه بخشهايي از نظام اجرايي آن سنتي است يا نگرش سنتي بر آن حاكم است و سيستم به نوعي متأثر از سنت است، اگر عناصر مدرن نيز در اين سيستم وجود داشته باشند، چه جايگاهي دارند؟
* اگر سنت را به معناي مجموعه اي از شيوه هاي رفتار و تفكر بدانيم، طبيعي است سيستم با داشتن چنين ويژگيهايي، سيستمي سنتي باشد. از طرف ديگر نمي توان ضرورتاً سنت را به اين ويژگيها تقليل داد. خود واژه «سنت » دربردارنده ميراثها، هويت و فهمي است كه آدمها از دنيا و خودشان دارند كه ضرورتاً فرآيندي نيست كه نتواند با شرايط متفاوت و تحولات، ارتباط برقرار كند. بنابراين طبق معناي دوم، اساساً هيچگاه فكر كردن و پرداختن به مسائلي كه هر جامعه اي با آن مواجه است، از ميراثهاي گذشته شكل دهنده اين ماهيت، فارغ نيست. زيرا «هر تجربه تاريخي، در مقطعي به سنت تبديل مي شود.»
| منظور ما از سنت، سنتي است كه در تقابل با مدرنيته است.
* بحث «تقابل سنت و مدرنيته» بحثي مفصل است كه فرصت خاص خود را مي طلبد. تعريفي كه از سنت و تعبيري كه از مدرنيته ارائه مي شود، در معناي ارائه شده از مقوله «تقابل» بسيار تعيين كننده است. در دهه هاي ۵۰ و ۶۰ ميلادي يعني زماني كه بحث مسائل جهان سوم از منظر تئوريك غالب، يعني مكتب مدرنيزاسيون نگريسته مي شد، سنتهاي اجتماعي موجود در كشورهاي تازه استقلال يافته را در تقابل با الگوي تغيير كه در جوامع سرمايه داري تجربه شده بود، مي ديدند. در اين زمينه آراي پارسونز و دانيل لرنر بسيار شاخص بود. اما اكنون ديگر اين چارچوب تئوريك پذيرش علمي ندارد و بحث رابطه سنت با مدرنيته مستلزم توجه به ابعاد و عناصر ديگري شده است.
| جايگاه يكسري عناصر مدرن و تزريق چنين عناصري به يك ساختار سنتي، چه تبعات و مسائلي در پي دارد؟
* زماني رابطه بين دو مقوله و ساختار است ولي گاهي نيز مواجه شدن با مفاهيم متفاوت وتأثيرگذاري و تأثيرپذيري مطرح است. اما اگر سيستم را به صورت مجموعه در نظر بگيريم، ورود عوامل و مؤلفه هاي ماهيتاً متفاوت، به اين مجموعه سنتي، نتايج، تأثيرات وتبعاتي خواهد داشت. از منظر سيستم هم تغيير در هر كدام از زير مجموعه هاي سيستم، با تأثيرگذاري و تأثيرپذيري متقابل همراه است. اين فرآيند يا سيستم را از حالت تعادل خارج مي كند يا ممكن است به ايجاد تنش و فاصله بين واقعيات و ذهنيات منتهي شود و يا ايجاد آنومي و ناهنجاري كند. اگر بحث بقاي سيستم باشد، بخشهاي ديگر سيستم به نحوي خود را با اين مؤلفه جديد منطبق مي كنند تا كليت سيستم حفظ شود. هرچه ميزان انطباق در سيستم بيشتر باشد، فرآيند تحول براي شكل گيري يك سيستم جديد بهتر صورت گرفته و ميزان تنش كمتر مي شود. در غير اين صورت اين انطباق ممكن است از طريق تنشها، تحولات و بحرانها صورت بگيرد كه در اين حالت، بحث بقاي سيستم، متفاوت خواهد بود و هر كدام بحث جداگانه اي دارد. اما از منظر ساختاري اين تعامل بسيار پيچيده تر ديده مي شود. از جمله اينكه نقش عامل اقتصاد و شكل توزيع قدرت در سطح جهان نيز در فهم اين رابطه مورد توجه قرار مي گيرد.
| كاركرد دانشگاه از منظر جامعه شناسي و بحث «رهايي بخشي» كه اشاره كرديد، چه ويژگيهايي دارد؟
* اگر بخواهيم از منظر كساني كه ديدگاه جامعه شناسان را بحث رهايي بخشي مي دانند نگاه كنيم، نهاد تعليم و تربيت به معناي اعم آن، نقش آگاهي بخشي دارد. از اين منظر دانش مي تواند معطوف به رهايي باشد. لذا با توجه به اتفاقي كه در عصر مدرن افتاده و دانش چونان تكنيك به خدمت ساختار مدرن سرمايه داري درآمده است، كار دانش، بخصوص دانش انساني يا علوم انساني، شناختن عوامل و نيروهاي سلطه گر قدرت و ثروت در ساختار سرمايه داران مدرن است كه از طريق وسايل ارتباط جمعي عمل مي كنند. معرفت نسبت به اين عوامل يا نيروهاي اجتماعي كه مانع از فهم انسانها ازخودشان و رابطه آنها با يكديگر مي شوند، كاركرد اصلي كانونهاي دانش است. بنابراين اصالت علم و معرفت، آگاهي بخشي است؛ به شكلي كه امكان و زمينه اعمال سلطه در هر جامعه اي كاهش يابد. بنابراين دانشگاه به عنوان كانوني كه معرفت را به طور اعم (شامل علوم دقيقه يا علوم انساني و اجتماعي) سازماندهي مي كند، مي تواند ساز و كارهاي آگاهي بخشي را به شكل بهينه در اختيار داشته باشد و به خوبي از نيروها استفاده كند. بنابراين دانشگاه مي تواند از اين منظر جامعه شناسانه، چنين كاركرد رهايي بخشي داشته باشد و اين با ديد سيستمي و اندام وار متفاوت است.
| تفسير و فهم جامعه ما از دانشگاه، با فهم كلاسيكي كه بايد از دانشگاه وجود داشته باشد، چه نسبتي دارد؟
* به عنوان يك واقعيت تاريخي، وجود مراكز علمي در تاريخ و پيشينه جامعه ايراني به معناي اخص و دنياي اسلام به معناي اعم، از تجربيا ت پيشگام در دنياست. مراكز علمي و مدارس نظاميه نمونه اي از آن است. ولي اساساً و به معناي كلي، مراكز علمي و اولين نمونه آن آكادمي «آتن»، به عنوا ن يكي از شاخص ترين نهادها در طول تاريخ بوده است و با ديد فلسفي به مسائل مي پرداخته است. در دنياي اسلام نيز مراكز علمي به اين معنا داراي پيشينه است. ولي بين ساختار و شيوه كاركرد و وجه مشخصه اين دو، با آنچه كه به تدريج در دنياي جديد تحت عنوان «دانشگاه» شكل گرفت، تفاوتهايي وجود دارد كه خود به خود در كاركرد اينها و ارتباط با دنياي پيرامون آنها تأثير داشته است. البته بايد توجه داشت كه دانشگاه در اروپا از دل مؤسسه هاي آموزشي ديني تكوين پيدا كرد، يعني قديمي ترين دانشگاههاي دنيا (به جز «آكادمي آتن» و دنياي اسلام) مراكز علمي بوده اند كه توسط اصحاب دين تأسيس شده بودند و به تدريج به سيستم دانشگاهي مدرن امروزي، تحول و تكوين پيدا كردند. در اينجا يك نكته ظريف وجود دارد كه درباب دانشگاه گسست بين سنت و مدرنيته وجود ندارد. بلكه مدرنيته، به نوعي تداوم همان سنت است.
| درواقع پيدايش دانشگاه در غرب، شكلي نهادي داشته است؟
* بله، اين طور نيست كه دانشگاهها به عنوان نهادها يا مراكز جديد در مقابل مراكز قديمي تر تعليم و تربيت شكل بگيرد، بلكه از دل خود آن شكل گرفته اند.
| با توجه به اين كه دانشگاه در ايران به شكل تأسيسي بوده است، وضعيت چگونه خواهد بود؟
* نكته مهم همين جا است كه نهاد دانشگاه در ايران معاصر به عنوان يك مركز تعليم و تربيت عاليه از شكل جديدي كه اروپا بعد از قرون متمادي به آن رسيده بود، الگوبرداري شد. بنابراين از ابتدا به عنوان نوعي الگوبرداري از يك سيستم متفاوت و مدرن در مقابل سيستم سنتي وارد ايران شد. در نتيجه در اينجا برخلاف تجربه اروپا، نوعي گسست ديده مي شود. براي مثال در كشورهاي اروپايي، يكي از فرقه هاي مهم مسيحيت به نام «ژزوئت ها»، مؤسس برخي از مهمترين مراكز علمي و دانشگاهي در دنيا هستند. درواقع فرقه هاي مذهبي به جاي اينكه قطع رابطه كنند و خود را از اين فرآيند تغيير جدا بدانند، نقش فعالي حتي در شكل گيري جديد اين نهاد بازي كردند.
| اين گسست در ايران چه تبعاتي را به وجود آورد؟
* اگر با ديد سيستمي نگاه كنيم، بحث بيرون و درون مطرح مي شود كه زيرمجموعه اي وارد سيستم شده كه از ديد ارگانيك، رابطه چنداني با آن نداشته است.
| درواقع مدرنيزاسيون يك وضعيت پارادوكسيكال ايجاد كرده است؟
* بله. اگر كل فرآيند مدرنيزاسيون را در سيستم حكومتي رضاشاه در نظر بگيريم، در اين سيستم به دانشگاه به عنوان يك نهاد مدرن كه مي تواند در خدمت برنامه هاي كاربردي باشد، نگاه شده است.بنابراين از يك طرف ورود آن با يك استراتژي كلي براي ايجاد مدرنيزاسيون بود و از طرف ديگر هيچ رابطه روشني با مجموعه نهادهاي جامعه نداشت در نتيجه تاريخ دانشگاه ما متفاوت است و از منظر جامعه شناسانه، رابطه اين دانشگاه به عنوان بخشي از تعليم و تربيت با بقيه نهادهاي جامعه، داراي مدل متفاوتي است كه البته اين وضعيت خاص ايران نيست.
ادامه دارد