مشخصات فيلم:
كارگردان و نويسنده فيلمنامه: اكبر خامين. مدير فيلمبرداري: فرج حيدري. موسيقي متن: عليرضا شاهزيدي. تدوين: كامران قدكچيان. طراح چهره آرايي: پرويز شكري. صدابردار: حميدرضا اسلامي. تهيه كننده: فانوس خيال
بازيگران : محمدرضا گلزار، سارا خوئيني ها، مژگان نوايي، محمود اردلان و... بازيگر خردسال شايان شريعتي
از سر و شكل فيلم «بالاي شهر، پايين شهر» مي بارد كه سازندگانش بيش از هر چيز در پي جلب توجه عامه تماشاگران بوده و كوشيده اند، به لطف جاذبه برخي شگردهاي تأثيرگذار و تأثربرانگيز مانند قصه اي پرفراز و نشيب و غم پرور و شعارهاي دهن پركن انتقادي ـ اجتماعي و چهره هاي خوش بر و روي بازيگري و موسيقي پاپ و نواي گيتار و گروگانگيري و تيراندازي و مرگ اندوه بار قهرمان و... هر آنچه اين سالها سرمايه سودآور سينما تلقي مي شود، از آزمون دشوار گيشه سربلند بيرون بيايند كه بعيد مي دانم چنين اتفاقي بيفتد!
فيلم ساختن به فراخور ذوق و سليقه و پسند مخاطب عام، كار ناخوشايندي نيست، چه بسا، براي گرمي بازار سينما، ضرورت هم دارد. دوام وبقاي صنعت فيلمسازي همواره در گرو جاذبه مردم پسند فيلمهايي بوده است كه توانسته اند با عناصر سرگرمي ساز و تفنن آميز، انبوه تماشاگران خرد و كلان را به تالارهاي نمايش بكشانند و اقتصاد سينما را سرپا نگه دارند و سرمايه گذاران را بيش از پيش به ادامه كار اميدوار سازند و زمينه ساز پيدايش جريانهاي پوياتر و كشف استعداهاي تازه باشند اما وارد شدن به اين عرصه آن قدرها هم كه ظاهر قضيه نشان مي دهد، ساده، آسان و سهل الوصول نيست بلكه آگاهي و تسلط بر اصل و قاعده و فوت و فن حرفه اي سينما را مي طلبد و حتي به جرأت مي توان گفت در نوع خود نيازمند ذوق و خلاقيتي سرشارتر از سينماي خاص و نخبه گر است. متأسفانه، كارگزاران سينماي ايران اين شاخه فيلمسازي را با همه حساسيت و اهميتش، چندان كه بايد جدي نمي گيرند و آن را به حال خود واگذاشته اند تا سرنوشتي هرچه باداباد پيدا كند و زير سايه سطحي نگري و ساده انگاري رنگ ببازد.
|
|
|
«بالاي شهر، پايين شهر» يكي از نمونه هاي بي شماري است كه به سياق ملودرام هاي پرسوز و گداز مد روز و الگوي كليشه اي، داستان هميشگي رنج و ناكامي نسل جوان را با منطقي سست و شالوده اي متزلزل بازمي گويد. ماجراي فيلم درباره زن و شوهر جواني است كه بر اثر ناملايمات اجتماعي به دام بلا مي افتند و زندگي شان رنگ تباهي مي گيرد و... اين حديث مكرر و شرح هجران قهرمانان محنت كش آن، اگر چه تازگي ندارد، با اين همه مي تواند دستمايه قابل قبولي براي يك ملودرام تأثيرگذار اجتماعي باشد. مشروط بر اينكه فيلم در پرورش شخصيتها و توصيف روحيه و منش و انگيزه رفتارشان كم نياورد و رابطه علت و معلولي حوادث را بر منطقي پذيرفتني استوار كند اما آنچه در «بالاي شهر، پايين شهر» مي بينيم، از بديهي ترين اصول روايت بي بهره است. فيلم از همان آغاز كار با ايجاد موقعيتهاي ساختگي و گاه مبالغه آميز به راه ساده انگاري مي رود و براي توجيه رفتار آدمهاي داستان دليل قانع كننده اي ندارد. از برگزاري سوت و كور يك جشن تولد خانوادگي در حضور رفتگران محل! تا... گروگانگيري كودكان مهدكودك و پايان تلخ و خونين ماجرا، هيچ اتفاقي باوركردني نيست! واقعاً چرا زن و شوهر جوان (مينا و داود) نمي توانند يك آپارتمان جمع و جور نقلي اجاره كنند و خودشان را از شر صاحبخانه بدعنق و قلدر نجات دهند؟! در حالي كه داود (محمدرضا گلزار)، خواننده و نوازنده ـ احياناً مشهور ـ شهر است و آن قدر دستش به دهانش مي رسد كه سواري «پرايد» زير پا داشته باشد و دائم لباسهاي شيك و نونوار و گران قيمت بپوشد و جلوي دوربين فيلمبرداري مثل مانكنها فيگور بيايد. آيا مي توان فقر و نداري و ناچاري اين خانواده كوچك (زن و شوهر و يك پسر كوچولو) را باور كرد؟ كشمكش مرد صاحبخانه و مينا (سارا خوئيني ها) هنگام اجراي حكم تخليه بر سر چيست و چگونه مرد قلچماق توسط زن بيمار و ناتوان به قتل مي رسد؟
البته در سينما هر حادثه عجيبي را مي توان باور كردني جلوه داد اما سازندگان «بالاي شهر، پايين شهر» ، هيچ سندي براي باوراندن ماجرا به ما نشان نمي دهند و همين جوري دربست از ما مي خواهند قبول كنيم مينا، صاحبخانه را هل داد و او هم افتاد، مرد! خب اگر قضيه بيخ پيدا نمي كرد و كار به جاهاي باريك تر نمي كشيد، حرفي نداشتيم! مشكل اينجاست كه از پي اين حادثه ساختگي، حوادث سهمگين تري سربر مي آورند؛ زن بيچاره زنداني مي شود و شوهرش، آواره و سرگردان با يك بچه بي مادر، بار مصيبت و دربه دري را بر دوش مي كشد و... بعد حوادث غم انگيزتري شكل مي گيرند و پاي ويروس ايدز و خونهاي آلوده و مرگ مادر بچه و اشك و آه و حسرت و غيره به ميان مي آيد و بر چنين مداري هرچه پيش مي رويم، تناقضها و ناهمگوني هاي فيلم، يكي پس از ديگري خود را نشان مي دهند. سرآمد اين تناقضها و ناهمگوني ها، شخصيت همه فن حريف جوان اول فيلم يعني همان داود است كه نمي دانيم بايد با كدام منطق رفتار ضد و نقيض اش را باور كنيم؟ معلوم نيست، سماجت او در طفره رفتن از آزمايش خون ـ براي تشخيص سلامتي خود و فرزندش ـ چه دليلي دارد؟! چرا مي كوشد با خودسري و يكدندگي زمينه ساز بحران شود و يك اتفاق ساده را تا اوج فاجعه پيش ببرد؟! چگونه مي تواند مثل حادثه جويان حرفه اي، تپانچه دست بگيرد و شليك كند و... خلاصه، به قول يكي از شخصيتهاي ماجرا (خانم دكتر مريم اخوان، سرپرست بخش بيماريهاي خاص): «آدمي كه انگشتانش تا ديروز روي سيمهاي ساز بوده، حالا چگونه مي تونه ماشه اسلحه رو بكشه؟!» البته هيچ پرسشي بي پاسخ و هيچ اتفاقي بي دليل نيست و حتماً رفتار و كردار اين جوان عاصي و پريشان حال هم دلايل معقولي دارد اما در دنياي «بالاي شهر، پايين شهر» نشاني از آن دلايل نمي توان يافت و سرانجام با روندي سرسري حوادث، شورش بي دليل قهرمان فيلم راه به جايي نمي برد و بي آنكه تلنگري بر وجدان و عاطفه و ذهن تماشاگر بزند، پايان مي گيرد.
چنانچه از برخي شواهد و قراين برمي آيد، مكان وقوع ماجراها اصفهان است اما نه تنها كوششي براي به تصوير كشيدن فضاي خاص و بناهاي تاريخي و جلوه هاي سنتي اين شهر نمي شود بلكه در ميان اهالي آن، فقط رفتگران شهرداري و يكي دو كودك زير هفت سال به لهجه شيرين اصفهاني حرف مي زنند و بقيه مردم، انگار «بچه تهرون» هستند. خب لابد حكمتي دارد و ما نبايد بدانيم! «صلاح مملكت خويش خسروان دانند.»
|
|
|
درگير و دار پيامهايي كه از باب انتقاد درباره پاره اي نابساماني هاي اجتماعي صادر مي شوند و بيشتر با شعار پراكني و عباراتي چون «گناه بزرگ ما جوونيه، اين روزا جووني مصيبته» و «هيچ مشكلي تو دنيا با اسلحه حل نشده» و «چه كسي آفتاب را برد/ چه كسي نور را برد» و غيره... فيلم اشاره اي گذرا هم درباره يك واقعه مستند دارد و آن، ماجراي تزريق خون آلوده به بيماران هموفيلي است كه تا چندي پيش بهانه جنجالهاي مطبوعاتي بود و اين روزها زير سايه جنجال تازه تري مانند واردات گوشتهاي آلوده و ديگر قضاياي سياسي و اجتماعي فراموش شده به نظر مي رسد. در هر حال اگر فيلمساز از اين نكته، ساده نمي گذشت و آن را تكيه گاهي دراماتيك براي داستان پردازي قرار مي داد، بي ترديد حاصل كار موقعيت و حال و هواي ديگري پيدا مي كرد و شايد، اثري درخور اعتنا مي شد.
«بالاي شهر، پايين شهر» با همه ضعف كاستي و نارسايي، اندكي نيز از ظرافتهاي سينمايي بهره مي برد؛ به تصوير كشيدن واكنش طبيعي و شيرين كاريهاي دلنشين بازيگر خردسال، شايان شريعتي و تدوين حرفه اي، شسته رفته و خوش ريتم كامران قدكچيان، گهگاه فيلم را از فروماندن در كسالت محض نجات مي دهد.