|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
راز سرداب طلسم شده
|
|
|
خوانديد مرد جواني كه در يك ديوانه خانه بستري بود، به دستور كميسر پليس، مأمور يافتن علت ناپديد شدن دختران يك مدرسه شبانه
خوانديد مرد جواني كه در يك ديوانه خانه بستري بود، به دستور كميسر پليس، مأمور يافتن علت ناپديد شدن دختران يك مدرسه شبانه روزي دخترانه شد.
او در تحقيقات دريافت ايزابل نخستين دختري بوده كه ناپديد شده است. ايزابل از آن زمان هيچ چيز به ياد نداشت، ولي دوستش مرسدس براي او تعريف كرد كه با ايزابل وارد يك سرداب هزارتو شده بوده است.
مرد ديوانه وقتي جلوي خانه ايزابل برگشت، متوجه شد او دست به خودكشي زده است. مرد ديوانه به همراه مرسدس به تعقيب خودروي پدر ايزابل پرداخت و متوجه شد پدر ايزابل جسد دختري را كه درون ملحفه اي سفيد پوشيده شده بود، در صندوق عقب خودرواش گذاشت.
مرد ديوانه در صحبت با مرد دندانپزشك كه پدر ايزابل به خانه اش رفته بود، متوجه شد او بخاطر مشكلات مالي طعمه نقشه هاي پراپلانا شده و اكنون دخترش در دستان اوست. او در يك نقشه ماهرانه، خود را به خوابگاه دختران مدرسه شبانه روزي رساند. او براي يافتن ماجراي راز سرداب طبق آدرس و مشخصاتي كه مرسدس به او داد، عمل كرد.
و در اين حال، دختر دندانپزشك را هم كه در خواب راه مي رفت، با خود برد تا اينكه احساس كرد دارد گيج مي شود. او درحالي كه به شدت ترسيده بود، پرسيد: كي آنجاست؟
واينك ادامه داستان
مرد سياهپوستي از تاريكي بيرون آمد و به من نزديك شد. كتابي در دست داشت. روبه من كرد و گفت: «همه ما در نهادمان شخصيت هاي گوناگوني داريم. بايد اين شخصيت ها را بشناسيم، بدون اين كه از شناخت آنها شرمنده يامغرور شويم. آن چيزي كه در مورد سياهان مي گويند، جنبه اي كاملاً فرهنگي دارد. البته مي بخشيد اگر با واژه ها بازي مي كنم. ولي عشق به همنوع در تمام فرهنگ هاي مختلف وجود دارد.» در حالي كه خودم را از دست مرسدس خلاص مي كردم، گفتم: «توهمات باشد يا هر چيز ديگر، اجازه نمي دهم مرا تحت يك آناليز رواني مغرضانه قرار دهيد. من به اينجا آمده ام تا راز ي را كشف كنم و همين كار را هم خواهم كرد.»
به سوي ديگر سرداب دويدم. در پي راه خروجي بودم. از خودم مي پرسيدم چه بلايي سر دختر بدبخت دندانپزشك آمده است؟ درحال دويدن بودم كه با يك سطح افقي وسفت برخورد كردم و به زمين افتادم. به اطرافم نگاه كردم ومتوجه شدم كه يك ميز كوتاه با پايه هاي آهني و سطح مرمرين مقابلم قرار دارد. ميزي بود كه آدم را به ياد پيشخوان ماهي فروش ها مي انداخت. روي ميز جسد مردي قرار داشت. فكر كردم بازهم دچار توهم شده ام. چشمانم را بستم و دوباره باز كردم، ولي جسد سرجايش بود. فوراً هويت جسد را شناسايي كردم. در حقيقت اين جسد، جسد همان مرد سوئدي بود كه آخرين بار آن را در آپارتمان خواهرم ديده بودم. از زير ميز صداي ضجه و گريه زني به گوش مي رسيد. خم شدم و خواهرم را ديدم. لباس پاره اي به تن داشت. پابرهنه و رنگ پريده بود. پرسيدم: «چطوروارد اين مكان شوم و وحشتناك شده اي؟»
هق هق كنان گفت: «تو مرا درگير اين ماجرا كردي. وقتي تو در ديوانه خانه بودي، من زندگي راحتي داشتم. مادر هميشه مي گفت كه تو…»
حرفش را قطع كردم و گفتم: «هر چيزي مادر مي گفت كه حقيقت نداشت.»
خواهرم گفت: «مادر مي گفت اگر روزي پدرمان بميرد، تو هميشه از من مراقبت خواهي كرد. ولي پيش بيني او اشتباه بود.»
به خواهرم گفتم: «بيا كانديدا. بيا هرچه زودتر از اينجا برويم».
زير ميز رفتم تا او را از آنجا بيرون بكشم. ولي او به صورتم چنگ انداخت و يك لگد نثارم كرد. قبل از اين كه از حال بروم، از او پرسيدم: «آخر چرا با من اينطور رفتار مي كني؟»
فصل ۱۸ ـ در انتهاي سرداب
هنگامي كه به هوش آمدم، صداي آشنايي را شنيدم كه مي گفت: «خواهران روحاني! براي روح اين مرد بدبخت و بيچاره دعا كنيد»
با زحمت گفتم: «كميسر فلورس! شما چطور اينجارو پيدا كرديد؟»
صداي آشناي دكتر سوگرنياس گفت: «اگر موقع زدن آمپول حركت كني، سوزن آمپول توي تنت مي شكنه… كميسر، آيا به شما گفته بودم كه سالها پيش در مسابقات نيزه پراني، مقام اول را به دست آوردم. البته مسابقات حرفه اي نبود، همه آماتور بوديم.
متوجه شدم كه افراد زيادي مرا احاطه كرده اند. كميسر فلورس، دكتر سوگرنياس، مرسدس و چندراهبه كه از ميان آنها، صورت مادر روحاني مدير مدرسه را تشخيص دادم. مادر روحاني، دختر دندانپزشك را بغل كرده بود. لباس دختر بيچاره، پاره پاره شده بود. از آنها با زحمت سؤال كردم كه دختر را كجا و چگونه پيدا كرده اند.
كميسر فلورس گفت: «او رو در كنار تو پيدا كرديم، مرد ك عوضي! خدا را شكر صدمه اي به او نرسيده شانس آوردي».
چطور خودتان به اينجا آمديد».
مرسدس گفت: «من به آنها اطلاع دادم. طبق دستورات خودت.»
پرسيدم: «مرد سياهپوست كجاست؟»
دكتر گفت: «مرد سياه پوستي وجود نداره مثل هميشه دچار اوهام شده اي».
اعتراض كنان گفتم: «من ديوونه نيستم».
دكتر سوگرنياس گفت: «من بايد بگويم كه تو ديوونه هستي يا نه».
پس از اين كه دكتر سوگرنياس آمپولي به من زد، كميسر فلورس روبه خواهران روحاني كرد و گفت:«خواهران عزيز! اگر مايل باشيد مي تونيد به داخل ساختمان برگرديد. من و دكتر سوگرنياس ماجرارو دنبال مي كنيم و نتيجه رو به اطلاع شما مي رسانيم».
راهبه ها همراه با دختر دندانپزشك محل را ترك كردند. من، كميسر فلورس، دكتر سوگرنياس و مرسدس در سرداب مانديم. به دكتر گفتم: «هنگامي كه دچار توهم شده بودم، يك جسد هم ديدم. خوشحالم كه همه اينها فقط خيالات و اوهام بود.»
كميسر گفت: «بدبختانه وجود جسد حقيقت داره. اگر اين ملحفه رو كنار بزني، آن را مي بيني».
سپس با انگشتش پيكر مردي را كه لاي ملحفه اي پيچيده شده بود، به من نشان داد. از كميسر تقاضا كردم كه همه چيز را توضيح دهد. كميسر گفت: «همه چيز روشن خواهد شد. حالا كه اينجا هستيم، بايد ببينيم اين راه مخفي به كجا منتهي مي شود.»
بعد يك تپانچه از جيب شلوارش بيرون آورد و گفت: «با فاصله دنبال من بياييد و مراقب باشيد. من در طول خدمت، موقعيت هاي زيادي براي تيراندازي و تمرين نداشته ام. بنابراين فكر نمي كنم درست بتونم هدف گيري كنم. تازه قرار بود براي المپيك مرابه توكيو بفرستند.»
دكتر سوگرنياس به من گفت: «در اين كشور هر كسي كه لايق و شايسته است، باعث حسادت ديگران مي شه، حالت چطوره، مي توني راه بيايي؟»
گفتم: «مي تونم. ولي آيا ما وارد يك هزار توي ديگر نمي شويم؟»
كميسر گفت: «فكر نمي كنم اين طور باشد. تازه اگر هم اينطور باشد، من از هزارتوها ترسي ندارم؟»
پرسيدم: «چرا؟»
دكتر سوگرنياس گفت:«آخر تمام راهروها به سرداب منتهي مي شه، حتماً يك انگيزه رواني باعث شده تا اين هزارتو را بسازند. سازنده آن قصد داشته هر كس وارد هزارتو مي شه گمراه بشه. از طرفي نمي خواسته است كه خودش هم در ميان اين راهروهاي پيچ در پيچ گم بشه. بنابراين هزارتو را طوري ساخته كه تمام راهروها به يك محل ختم مي شوند»
پشت سر كميسر راه افتاديم. از سرداب گذشتيم و وارد راهرويي شديم كه در سمت مخالف راهروي ورودي قرارداشت. كميسر چراغ قوه اي در دست داشت كه چيزي از عمر باطري هايش باقي نمانده بود. پشت سر كميسر، دكتر سوگرنياس حركت مي كرد و من در حالي كه هيكلم را جلو داده بودم، پشت سر دكتر سوگرنياس حركت مي كردم. هنوز احساس ضعف مي كردم. مدت زيادي مسير مستقيمي را طي كرديم و هنگامي كه صداي لعنت فرستادن كميسر را شنيديم، همگي ايستاديم. كميسر گفت: «اينجا چند تا پله است و من آنها را نديدم. نزديك بود زمين بخورم و مغزم بيايد توي دهانم. اين چراغ قوه هايي كه برايمان مي فرستند، به هيچ دردي نمي خوره و احتمالاً فاميل يك وزير از كنار اين چراغ قوه ها پول فراواني به جيب زده است».
از چند پله بالا رفتيم و به يك درآهني رسيديم. كميسر سعي كرد آن را باز كند، ولي موفق نشد. من گفتم:«اگر يك سيم داشته باشيد، من مي تونم در را باز كنم».
مرسدس يك سنجاق سر به من داد، با كمك آن در را بازكردم. بعد از درآهني عبور كرديم و وارد يك موتورخانه بزرگ شديم كه در آن ماشين آلات فراوان و گردوغبار گرفته اي قرار داشت. در انتهاي موتورخانه يك در بسيار بزرگ و قبل از در، يك قطار برقي قرار داشت. از داخل واگن قطار برقي صدها خفاش با شنيدن صداي ما به پرواز درآمدند. مرسدس از ترس جيغ بلندي كشيد.
كميسر گفت: «اين ديگر چيست؟»
دكتر سوگرنياس گفت: «يك قطار برقي كه مدتهاست از آن استفاده نشده.»
كميسر گفت: «بايد ببينيم اين قطار مارو به كجا مي بره.»
با تلاش فراوان توانستم دري را كه در انتهاي موتورخانه قرارداشت، باز كنم. پس از بازشدن در، ريل هاي قطار را ديديم كه از كمركش يك كوه سرسبز بالا مي رفت و تا چشم كار مي كرد، ادامه داشت. كميسر گفت: «آيا فكر مي كنيد اين قطار هنوز هم كار مي كنه؟»
دكتر سوگرنياس گفت: «بايد نگاهي بيندازيم. اين روزها با پيشرفت علم پزشكي و آميختگي آن با فيزيك و شيمي و مكانيك، ما دكترها بايد از مكانيك هم سردربياوريم.»
درحالي كه دكتر سوگرنياس داشت با ماشين ها ورمي رفت، من از كميسر فلورس خواستم تا همه چيز را برايم توضيح دهد. با دست به مرسدس اشاره كرد و گفت: «اين خانم كه شش سال پيش با او آشنا شدم و طي اين مدت بسيار تغيير كرده ساعت دو ونيم بعد از نيمه شب با من تماس گرفت و مرا در جريان ماجراي تو قرارداد. از ترس اين كه مبادا دوباره خرابكاري به باور بياوري، دكتر سوگرنياس را خبر كردم و از او خواستم كه با هم به كمك تو بياييم. به مدرسه آمديم و راهبه ها رو خبر كرديم و با مشعل وارد راهروهاي پيچ درپيچ شديم. البته همانطور كه دكتر سوگرنياس گفت، اين راهروها يك هزارتو نيست، بلكه فقط وسيله اي است براي گمراه كردن كساني كه وارد سرداب مي شوند و اين مسأله كه هزارتو نيمه كاره ساخته شده است، گواه آن است كه سازنده آن تصميم داشته يك راه فرار مخفي براي خود بسازد و يا اين كه در اواسط كارهاي ساختماني، بودجه سازنده تمام شده و نتوانسته است آن را پايان بدهد. هنگامي كه به سرداب رسيديم، جسد مرد سوئدي رو ديديم كه روي ميز افتاده بود و در زير ميز تو را درحالي يافتيم كه با دست هاي ناپاكت دختر دندانپزشك رو در آغوش گرفته بودي. در آن لحظه كاملاً بي هوش بودي».
|
|
|
|
|
غصه هاي پنهان
|
|
|
خوانديد زني به نام بانو پس از اينكه دربستربيماري افتاد تصميم گرفت راززندگي اش را با چهارفرزندش درميان بگذارد.
اوگفت: پس از ازدواج با جواد به علت مخالفت مادرشوهرش سيل زخم زبانها به سوي او جاري شده و براثر اينكه او باردارنمي شده مادرشوهرش تصميم مي گيرد، زني براي جواد بگيرد.
بانو بر اثر يك اشتباه وقتي مي بيند همه چيز در زندگي او تغيير پيداكرده است به سراغ پرستار پيري مي رود كه به او قول كمك داده بوده است.
درزماني كه او دچار اختلافات شديدي با خانواده شوهرش و شوهرشده است، درحالي كه او باردار است لحظات سختي را مي گذراند و او تمام اين مشكلات را براي حفظ زندگي اش تحمل مي كند. يك شب كه تنها بوده او از پله ها سقوط مي كند و سرانجام درحالي كه جواد درسفر بوده است، زمان زايمانش فرامي رسد.
پرستار پير در بيمارستان در انتظار آمدن بانو است. ولي بانو به بيمارستان نمي رود درحالي كه پرستار پير نگران بانو است. خسته در حال خارج شدن از بيمارستان است كه بانو را مي بيند.
و اينك ادامه داستان
***
پرستار پير با دستاني لرزان نوزاد را درآغوش گرفت و ازاتاق زايمان بيرون زد. بچه در آغوشش رهاشده بود. خسته بود بايد بچه را مي سپرد و بعد به خانه اش مي رفت. پرستار پير به طرف حياط بيمارستان راه افتاد، جلوي در بيمارستان بانو را ديد. بانو رنگ پريده به طرف بيمارستان مي آمد.
پرستار پير همانجا كنار در ايستاد.
ـ بانو كجابودي؟
بانو مضطرب نگاهي به او كرد.
ـ لادن خانم! ديركردم.
پرستار پير خطوط شكسته چهره اش را درهم كشيد.
ـ معلومه كه ديركردي. اصلاً معلوم نيست چي توي سرت مي گذره. مگه تو وقت براي زايمان نداشتي؟ مگر تو نمي دانستي من اينجا منتظر تو هستم.
بانو سرش را تكان داد.
ـ بله. ولي شما جاي من نيستيد. شما سختي هاي مرا تحمل نمي كني. لادن خانم شما هم با خودت، هم با زندگي، هم با اطرافيانت نمي جنگي كه بفهمي من چه حالي دارم. تو نمي خواهي صاحب فرزند شوي. تو نمي فهمي كه غربت و تنهايي چه مزه اي دارد. تو نمي داني من چه زجري مي كشم و در چه شرايطي هستم.
پرستار پير لبخندي زد.
ـ تو بچه اي بانو. خيلي مانده كه بفهمي درد چيه و غصه چيه. خيلي مونده كه وضعيت ديگران را درك كني تو فقط خودت را مي بيني با مشكلاتت به همين خاطر هم هست كه دايم از زجر و ناراحتي حرف مي زني. حالا زودتر به جاي اين ادا و اصولها بيا بريم تو. خداكنه كه موعد زايمانت ديرنشده باشد و بچه از دستت نره.
بانو به دنبال پرستار پير به طرف بخش زايمان راه افتاد. كنار بخش ايستاد. ترس وجودش را فراگرفته بود. اينجا هركس مي آمد دردي داشت، اما درد او خيلي وسيع تر از درد اين زنان بود. او خوب مي دانست تمام اين زنان بيرون از اينجا كسي را دارند كه نگران آنان است ولي او هيچكس را نداشت.
قطرات اشك آرام آرام از روي گونه هايش شروع به ريختن كرد. پرستارپير از دورنگاهش مي كرد. انگار دلش به حال او مي سوخت.
***
عصر بانو آشفته و خسته به خانه برگشت. لادن خانم نوزادش را كناراو گذاشت.
ـ دخترم اميدوارم كه اين بچه سرآغاز خوشبختي و خوشحالي براي تو باشه.
بانو سرش را تكان داد. در چشم هايش قطرات اشك جمع شده بودند.
ـ بانو هرزني بعد از اينكه صاحب بچه مي شه، احساس غربت وافسردگي مي كند. احساس تنهايي و غم مي كنه. دختر، خدا به تو يه دختر خوشگل داده نگاش كن و بعد ناشكري كن.
بانو ازحرفهاي پرستار كمي آرامش گرفت. پرستار پير از او خداحافظي كرد و رفت. بانو با صداي گريه بچه اش به طرف او رفت. دخترك را برداشت در آغوش گرفت. اين بچه همان چيزي بود كه سالها در حسرتش سوخته بود. اين بچه خوشبختي را براي او به خانه آورده بود ولي خودش با رفتار تندي كه كرده بود باعث شده بود جواد مسافرت هايش را طولاني كند. بانو با انگشتانش آرام شروع به نوازش نوزادكرد.
ساعت نزديك ۱۲شب بود كه ازصداي گريه بچه بيدارشد. شروع به شيردادن او كرد كه زنگ در حياط به صدادرآمد. دخترك را در آغوش گرفت وبه سختي خودش را پشت دررساند.
ـ كيه؟
ـ نترس بانو منم جواد.
جواد با ديدن دخترش بلندبلند مي خنديد. تا چندساعت جواد بچه اش را از آغوشش جدانمي كرد.
ـ بانو ديراومدم!؟
بانو لبخند تلخي زد.
ـ به خدا يه كله رانندگي كردم، اگه ماشين خراب نمي شد صبح مي رسيدم. ولي بدشانسي آوردم و ماشينم خراب شد.
راستي تو تنها بودي؟ هيچكس با تو بيمارستان نيومد.
بانو سعي مي كرد حرفي نزند. بغض گلويش را مي فشرد.
ـ خب ديگه غصه نخور خودم تا چندهفته مي مونم و خستگي رو از بدنت بيرون مي كنم. ديگه من هستم. غصه بچه داري رو نخور، كمك مي كنم و نوكر بچه ام مي شم.
جواد صبح زود ازخانه بيرون زد. چندساعت بعد يك گوسفند به سلامتي بانو وبچه اش قرباني كرد.
ـ بانو اگر ناراحت نشي براي مامان گوشت قربوني ببرم.
بانو حرفي نزد. او ديگر مادرشده بود. هيچ مشكلي نداشت. او توانسته بود زندگي اش را حفظ كند و همين براي يك زن آن هم به سن و سال او خيلي خوب بود.
مادرجواد تاظهر خودش را به خانه آنان رساند. يك جفت گوشواره طلا به نوه اش داد:
ـ جواد شكل توشده، اصلاً به طايفه ما كشيده.
بانو سعي مي كرد اين حرفها را نشنيده بگيرد. سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند.
ـ جواد پسرم اسم دخترت رو چي مي خوايي بذاري؟
جواد نگاهي به زنش كرد. بانو اين روزها خيلي رنگ پريده بود. انگار هنوز خستگي مسافر بر وجودش بود.
ـ اسم دختر رو حق مادرش هست كه بذاره. براي همين من هيچ اسمي انتخاب نمي كنم و مي دانم كه بانو بهترين اسم را براي بچه اش انتخاب كرده است.
بانو به آرامي دخترش را در آغوش گرفت:
ـ پريسا!
مادر جواد سرش را تكان داد و گفت:
ـ واه واه! پريسا! جواد تو هم زن ذليل شدي ها!
ادامه دارد
|
|
|
|
|
خاطرات پدربزرگها
جوان كه بودم چاپخانه داشتم و وضع مالي ام خوب بود، به اين معني كه سال ۱۳۱۱ چهارماشين چاپ را در سفارت انگليس تعمير كردم و ۱۰ هزار تومان كه در آن زمان خيلي باارزش بود، اجرت تعمير گرفتم. بعد از ازدواج خدا دو پسر به ما داد با آمدن آنها خوشبختي ما كامل بود. تا اينكه چاپخانه بر اثر سهل انگاري يكي از كارگران دچار آتش سوزي شد و همه چيز نابودشد و از بين رفت. يعني اينكه من ورشكسته شدم. در آن زمان فرزند سومم كه يك دختر بود به دنيا آمد، من حتي پولي نداشتم كه او را از بيمارستان به خانه بياورم. زمستان بود و برف شروع به باريدن كرده بود، من ناراحت و بي هدف در خيابان قدم مي زدم و دنبال راه و چاره اي بودم تا پولي به دست بياورم تا دخترم ومادرش را به خانه بياورم. حتي خجالت مي كشيدم از كسي مبلغي را قرض بگيرم تااينكه پايم به يك قوطي كبريت خورد، ولي قوطي كبريت سنگين بود، خالي نبود. برگشتم قرطي را برداشتم ديدم داخل آن چند سكه نقره است، انگار دنيا را به من داده بودند. با خوشحالي رفتم و همه چيز براي خانه و مهمانهايي كه قرار بود بعداً به خانه ما بيايند، تدارك ديدم.
دخترم به خانه آمد و زندگي من دوباره به مرور خوب شد، ولي آن شب و آن سكه هاهرگز از ياد من نمي روند. گرچه روز سختي بود ولي خوب تمام شد و به عنوان بهترين خاطره هميشه در ذهن من ماند.
نوشين روشني راد ـ خبرنگار محله
خاطرات مادربزرگها
چندسالي مي شد كه به خانه بخت رفته بودم و بچه دار نمي شدم. خواهر شوهرم كه همزمان بامن او هم به خانه بخت رفته بود صاحب يك بچه ۳ساله بود. او با مادرشوهرم امان از من بريده بودند. مرتب جلوي من به اطرافيان مي گفتند عروسمان اجاق كور است بايد فكري به حال رحيم بكنيم.
بارها هم از او خواسته بودند كه يك اقدام جدي در اين مورد داشته باشند. تا اينكه آنقدر اين طرف و آن طرف گفتند ور فتند تا دست يك زن ديگر را در دست آقا رحيم گذاشتند.
دوسال طول كشيد تا اينكه يه روز گفتند فاطي خانم حامله شده يك دفعه متوجه شدم من هم حالم كمي فرق كرده به جائي نخورد كه دل به هم خوردن من و فاطي خانم شروع شد. گذشت هر دو به فاصله ۲۰روز فارغ شديم. خدا پسري پس از سالها انتظار ارزاني داشت كه فقط خود مي دانست كه چه مخلوقي خلق كرده است از بس آن بچه قشنگ و دوست داشتني بود خانواده آقارحيم مي ترسيدند او را به همه كس نشان دهند. بعد از چندروز پچ پچ ها به هوا رفت كه به كسي نگوييد بچه يك مهره است اگر كسي او را بشناسد در جا بچه تلف خواهد شد. چندروز بعد بچه ام مرد. خيلي گريه كردم، به خدا پناه بردم هيچ گله اي نكردم. اما از بخت بد شوهرم خانم دومش هم كه فارغ شد همان لحظه مادرشوهرم تو سرزنان از اتاق زايمان بيرون پريد و گفت خدايا مرگم بده كه طاقت ندارم. بچه را با هم بردند پيش اين دكتر و آن دكتر متوجه شدند كه آن طفلك معصوم معلوليت ذهني هم دارد. دوسال تمام به سختي او را در خانه نگهداري كردند دست آخر مجبور شدند در بيمارستان بستري كنند. مدتها گذشت تا اينكه يك روز متوجه شدم دوباره حالم دگرگون است. خدا براي دومين بار چراغ خانه ام را روشن ساخت و آن موقعي بود كه هيچ دل و دماغي براي هيچ كدام از ما نمانده بود. ۹ماه انتظار پي در پي حاصل آن روزها بود تا اينكه فارغ شدم. خدا براي بار دوم پسري به من عطا كرد هر چند صورتش قشنگي پسراولم را نداشت ولي خدا را شاكر بودم هم اينكه خانواده شوهرم را مي ديدم كه براي اولين بار با چهره هاي شاد همديگر را در آغوش مي گرفتند و به هم مبارك باد مي گفتند خدا دنيا را به من داده بود. دوسال بعد بچه فاطي خانم در همان بيمارستان معلولان ذهني از دنيا رفت و چندماه بعد هم او با خواست خود از آقا رحيم طلاق گرفت و رفت و من براي دومين و آخرين بار صاحب فرزند شده بودم شب و روز از خدا مي خواستم سوگليم را حفظ كند كه پايه هاي زندگيم بسته به وجود باارزش او بود و بس!
اصفهان : سهيلا ـ يزداني ـ خبرنگار محله
|
|
|
|
|
|